«رضا ولی زاده» روز تولد فرزندش «بازنگار» در زندان است. فرزندی که تنها دلخوشی روزگار بیکاری بود. رضا را از «کافه تیتر» می شناسم. از اولین غروب گشایش کافه که با لیوان های کاغذی پر از نسکافه داغ خوش آمدمان گفت تا با همان خوش آمدگویی گرم و از همان جا مبتلای کافه تیترشان شویم و از آن پس از حوالی چهارراه ولیعصر نگذریم مگر آنکه سری هم به کافه تیتر زده باشیم. هر بار که می دیدمش خسته هم که بود بی حوصله هم که بود آنقدر آشنا سلامت می گفت و آنقدر گرم پاسخت میداد که گویی سال هاست می شناسی اش و سال هاست می شناسدت.
چشمانش غمی داشت همیشه اما شادی ات می بخشید و امید هرگاه با او همکلام میشدی... گاهی در خودش که می رفت زیر چشمی نگاهش می کردم و غم پنهانش را که می دیدم بغضم در گلو خفه میشد... این اواخر مدتی بود صدای گرمش را در رادیو می شنیدم و دلخوش بودم که اگر پشت تلفن صدایش را نشنیده ام لااقل حالش خوب است و سرگرم کار...
می دانم همه دوستانش دلتنگ چشم دوختن بر تبسم اش هستند... او که کم می خندید اما دیدارش همیشه روحیه بخش بود... نمی دانم جز دعا باید چه کرد برای رهایی رضا که تنها جرمش فاش گفتن حقایق بود... کاش آنان که ترس دارند از آینه یی که در برابر حقیقت وجودشان قرار گیرد زودتر آزادش کنند...
رضا جان تولدت مبارک! تولد بازنگارت نیز مبارک...
گرچه بی تو
بازنگار هم دیگر بازنگار همیشگی نیست...
فرزند است دیگر... دلتنگ می شود...
پ.ن: فردا نهم آذرماه/ اولین سالگرد تولد بازنگار (خانه وب لاگ های فارسی زبان) است




