
محسن مخملباف خردادماه امسال از مرز پنجاه سالگی گذشت. اتفاقی که شاید به خودی خود چندان شوری برنیانگیزد اما بهانه خوبی است تا دستمایه نقد آثار سینماگری شود که بی شک لااقل در یک دهه و چه بسا در دو دهه از تاریخ سینمای ایران تاثیری غیر قابل انکار داشته است. احتمالا از همین رو بود که هفته نامه شهروند امروز به سردبیری محمد قوچانی نیز در آخرین شماره اش با چند ماهی تاخیر پرونده ای را به محسن مخملباف اختصاص داد.
انتظار این بود که قوچانی و گروه حرفه یی همکارانش به دور از یکسویه نگری و پیش داوری های مرسوم در ایران به نقد فنی و منصفانه یی در این مجال دست بزنند.آن هم درباره کسی که به درست یا غلط امروز مغضوب درگاه و مسافری رانده از خانه ست و هر آن چه در نفی بی استدلال و برهانش لازم بوده ست پیش از این از سوی آنانی که «توبه نصوح» را در غیبت و بی اطلاعی سازنده اش به خورد خلق الله می دهند به جا آورده شده است.
اما دریغ و افسوس که پرونده «مخملباف علیه مخملباف» انتظارها را بی پاسخ گذاشت.
شاید به عنوان مخاطب آثار هم مخملباف و هم قوچانی، حتی با بسیاری از بخش های سرمقاله شهروند امروز موافق باشم اما شاید اگر این نوشتار را با گفت و گو یا خود نوشته ای از محسن مخملباف در برابر این سیل بی محابای انتقاد و گاهی تخریب همراه می دیدم بیشتر با دوستانم در شهروند همدل می شدم.
لزوم بی طرف بودن یا نبودن یک رسانه را نمی خواهم واکاوی کنم. از رسالت اصیل روشنفکری و ژورنالیسم حرفه یی و ... نیز سخن نمی گویم.اما اخلاق حرفه یی نهیبم می زند که این پرونده اگر خالی از انصاف نباشد کم انصافی متجلی در آن در ذوق می زند.
آقای هنوزآبادی می نویسد:«مخملباف برای من یک خاطره است ... دستفروش ، ناصرالدین شاه آکتور سینما ، گبه و حتی هنرپیشه را نمی توان از تاریخ سینما حذف کرد ، حتی اگر به مد روز بخواهیم خود و دیگران را وادار کنیم که او را به فراموشی بسپارند.»
آری! مخملباف خاطره سه نسل از ایرانیان سینما دوست است که با همه نقایصش چون خاطره است عزیز است و محترم. بنابراین اگر قرار است پرونده یی نیز برای او گردآوری شود چه بهتر که نه به ورطه چاپلوسی و اسطوره سازی برود (که ما حاملان خاطره خود نقایصش را نیز به یاد داریم) و نه به آنجا برسد که با شمشیر خالی از برهان تخریب سر از بدن سینماگر جدا کند...

این همان نکته یی است که باعث می شود نتیجه گیری کنم؛ پرونده شهروند امروز درباره مخملباف می توانست بسیار بسیار بسیار و بازهم بسیار بهتر از این که شد بشود.
همانطور که برای آقای هنوز آبادی ذیل یادداشت «سکه همان سکه است» نوشتم:
«من هم معتقدم نفس انتشار ويژه نامه اي براي پنجاه سالگي مخملباف ابتكار خوبي بود و يادداشت ده نمكي هم انصافا منصفانه ترين نقد درباره موضوع پرونده بود اما متعجبم از آقاي قوچاني عزيز (كه خود كارهايش را در اكثر مواقع پسنديده ام) كه چرا در گردآوري اين پرونده از خط تعادل خارج شدند و به ورطه يكسويه نگري سقوط كردند.اي كاش تعداد يادداشت هاي منصفانه به يادداشت مسعود ده نمكي متوقف نمي ماند تا شايد يادگار بهتري از پنجاه سالگي كارگرداني كه كمتر از ده سال قبل عنوان بهترين فيلمساز بعد از انقلاب از نظر خوانندگان مطبوعات سينمايي را از آن خود كرده بود در آرشيوهايمان باقي بماند.»



