سال 87، سال تجربههای متفاوت، سال احساسهای جدید و گاهی دوستداشتنی، سال مرگهای آرام و معجزههای خاموش، تمام شد. ما ماندیم و هزار آرزو و کار نیمهتمام و یک شوک بزرگ.
سال 87 با وجود پستیهایی که بلندی نداشت، اوجهایی که به سرعت به حضیض تبدیل شد، تغییر نوستالژی نسلدومیها به علامت سؤال نسلسومیها و هزار و یک تغییر و تحول دیگر، به خاطرهای تبدیل شد و از ذهن ما گذشت.
سال را با انتخابات دور دوم مجلس شروع کردیم و با دلهرههای انتخابات ریاستجمهوری به پایان بردیم. با اظهارات جالب و دوستانه مشایی، ماجرای کردان، رسیدن قیمت نفت به بشکهای چهل دلار، تعطیلی شهروندامروز و کارگزاران، انتخابات مهم آمریکا، اتحاد همهی مردم برای دفاع از برنامهی 90، رسیدن حداقل دستمزد کارگران به 274 هزار و 500 تومان، ادامهی اعتراضها به لایحهی حمایت از خانواده و احضار انتظامی، پرستویی و پوراحمد به دادسرای جنایی ادامه دادیم. درگیر دعوت از خاتمی شدیم و با تمام وجود دعوتش کردیم. او سرانجام آمد؛ موسوی هم آمد، اما برای من و هم نسلهایم ناشناس... خاتمی رفت و موسوی ماند؛ برای ما که شاهد ماجرا بودیم مثل خواب بود این آمدن و رفتنها. از آن خوابها که هر چه فریاد میزنی باز کسی صدایت را نمیشنود و یکآن از خواب میپری و آخر نمیفهمی کی به کیه، چی به چیه...
داوود اسدی، نادر ابراهیمی، خسرو شکیبایی، احمد آقالو، منوچهر احترامی هم در همین سال رفتند و تنها نشان به نشان یادی ماندند در ذهنمان؛ با تمام خاطرات شیرین گذشته.
سال 87 سیاه نبود، سپید هم نبود. یک سال کامل که ترکیبی بود از شادی و غم، امید و یأس، فراز و نشیب. سالی که گاهی میشد با تمام وجود دوستش داشت و بعضی لحظات میشد با تمام وجود لعنتش کرد.
سال 87 را با مرگ امیدرضا میرصیافی وبلاگنویس جوان تمام میکنیم؛ گاه میترسیم و گاه مینویسیم. دست آخر به استقبال پیام نوروزی اوباما میرویم و سال را تحویل میکنیم!
دوباره سالی دیگر.... سال دیگری در راه است ...



