
علاقه ی من به موسیقی در یک گذشتهی مبهم اتفاق افتاده.مبهم به این معنا که زمان و طرز شکلگیری اون رو نمیدونم؛اما خب...الان جزئی از زندگیمه.
یادمه چند سال پیش با وجود اینکه علاقهی چندانی به نقاشی نداشتم، اما زنگ هنر دوستداشتنیترین ساعت مدرسه بود و نقاشیهای قابل قبولی میکشیدم. در کنار همهی این کارها هم، عاشقانه نوشتن رو ادامه دادم.
یادمه سال دوم به سرم زد تغییر رشته بدم و هنر بخونم. اما ریسک بزرگی بود و توی خانوادهی ما کسی اهل ریسک نیست. (شاید اگر مانعم نمیشدن تا حالا دهبار رشتهم رو عوض کرده بودم!) اما کار همین جا تموم نشد. هر سال صد بار این فکر به سرم میزد و با هزار ترفند و حیله از سرم بیرونش میکردم. امروز دوباره به فکرش افتادم و متوجه شدم که اون ترفند و حیله کارساز نبوده و وقتی که من عاشقانه سرگرم حل مسائل ریاضی و فیزیک بودم، یه گوشهای از مغزم ریشه دوونده و حالا به درختی عظیم تبدیل شده. فکر نکردن به اون دلیل بر عدم وجودش نیست، بلکه ناتوانی من رو در مواجهه با این مساله نشون میده و همین آزارم میده.
مدتی پیش یک دوست دوست داشتنی، ارتباط جالبی بین ریاضی و زندگی پیدا کرده بود. میگفت که ما همیشه برای پیدا کردن ماکزیمم نسبی همسایگی یک نقطه رو بررسی میکنیم و اگر بالاتر از بقیهی نقاط اطرافش بود اون رو به عنوان اکسترمم نسبی در نظر میگیریم. اما نمیتونیم مطمئن باشیم که این نقطه، ماکزیمم کل تابع هم هست. امکانش وجود داره که یک ماکزیمم نسبی دیگه که البته بالاتر از این نقطهی گفته شده هم هست در یک همسایگی بزرگتر وجود داشته باشه. اما انکار نمیکنیم که «شاید هم نباشه!». پس برای پیدا کردن یک نقطهی بهتر باید ریسک کرد و از همسایگی اولیه خارج شد. اما اگر باز هم به اکسترممی بهتر رسیدیم، نمیتونیم به طور قطع اون رو اکسترمم مطلق بنامیم. مرتبا باید ریسک کرد و خارج شد... ریسک کرد و خارج شد... تا به نتیجهی بهتری برسیم. همچنین اگر تعداد این ریسکها زیاد باشه، هیچ وقت به یک ماکزیمم نسبی نمیرسیم. حتی شاید تا نزدیک اون هم پیش بریم، ولی به خاطر یه ریسک دیگه از اون دور میشیم. پس باید ترکیبی از جست و جوی محلی (اطراف خودمون) و ریسک رو به کار ببریم.
زندگی هم مثل همین هست. من نمیتونم مطمئن باشم که روی ماکزیمم مطلق ایستادم. چون شاید یک ماکزیمم نسبی دو قدم اون طرفتر منتظرم باشه. نباید زیاد ریسک کنم؛ چون شانس رسیدن به یه جای خوب رو از دست میدم. باید بدونم که هر جایی ایستادم، جاهای بهتر از اون هم ممکنه وجود داشته باشه.
ریسک تغییر رشته، ریسک بزرگیه. اما به آینده که نگاه میکنم، آینده رو در این تغییر رشته میبینم. گاهی از این فکر میترسم و گاهی لذت میبرم. گاهی میگم این فکر از اثرات کنکوره و گاهی زندگیم رو در اون میبینم.
راستی،چند وقته یه چیز دیگه هم ذهنمو مشغول کرده؛ از کجا مطمئن باشم که روی یک مینیمم نسبی نیستم. چه کسی این مینیمم یا ماکزیمم رو مشخص میکنه؟



