تبليغاتX
اوهـام - نفیسه و حجت را آزاد کنید
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
خاموشی‌هایِ تابستانِ کشدار و افسردگیِ فصلیِ دوستان

یا وقتی افسردگی آرزو می‌شود

کاش به جای او بودم«... اين روزها خيلي برايم كشدار شده است. وقتي هيچ چيز يا هيچ كس براي دوست داشتن نيست.حتي كودكان متولد شده خانه ما هم برايم سرود زندگي را نمي خوانند. وقتي هيچ چيز يا هيچ كس براي دوست داشتن نيست.»

«نمی توانم بنویسم... فقط هم که این نیست. جایی بند نمی تواند بشود ذهنم. من این روزها دستور نمی پذیرد ذهنم(بیش از هر زمان دیگر)... باید بگذارم هر کار دلم می خواهد بکنم. ساعت ها با این تلفن بی زبان به اینترنت متصل باشم. درس بخوانم هر وقت که می شود. جاسوس بازی کنم با رفیقی ساعت های شب هایی بی نظم. جلوی تلویزیون پا دراز کنم به تماشای گاهی ابتذال گاهی خبر... کمیش را با دوستان جدیدی بگذرانم که درخشانند برای به پایان بردن این کش آمدگی ...»

این دو پاراگراف نقل از وبلاگ دو دوست و به نوعی شرح حال همه ما در این روزهای کشدار تابستان است. تابستان گرم گرم گرم ۸۷ که با این خاموشی‌های هر وقت و هرجایی اش حوصله مان را می گیرد از روحمان و جسممان را در این ماه رمضان بی رمق تر از همیشه می کند. اخبــــار و تحلیل‌ها هم که زندگیم از بام تا شام مزدوج اش شده تعریفی ندارد که همه متفق‌القول این تابستان گرم را وعده ی زمستانی سرد می دانند و در این میان دوستان نیز یکی از پس دیگری به ورطه‌ی افسردگی‌های فصلی این روزها گرفتار می‌آیند و همه فارغ از امیدواری‌های مرسوم هیچ نقطه‌ی امیدی نمی‌بینند.

به روزنامه که می‌رسم باید تند و تند اخبار را چک کنم و اگر پرینت می‌خواهم سریعا اقدام کنم که خاموشی ما ۲ تا ۴ بعدازظهر است به لطف خوش سلیقگی وزارت فخیمه که شنیدم برق شهرک های صنعتی را هم در ساعت کاری قطع می کند!! بعدازظهر که با هزار مصیبت صفحه‌های به تأخیر افتاده را می‌بندیم. خیابان ها تاریکند و وقتی به خانه می رسم کوچه تاریک است و خلاصه در تاریکی به سر می‌بریم تا فردا که به ماراتن پرینت برسیم و باز روز از نو و روزی ...

دارم کم‌کم به افسردگی فصلی دوستان حسادت می‌کنم که گاهی فارغشان می‌کند از اوضاع هر روزه‌ی این ملک که چون خوره‌های روحی که صادق هدایت آموختمان، می‌خورند و می‌تراشند و توان گفتنش را نداریم. کاش مرا نیز افسردگی به درون خویش خزان می‌کرد ولی افسوس که مدت‌هاست افسردگی خویش را نیز به چشم ندیده‌ام که خوره‌ی روح مدت‌هاست از افسردگی شخصی گذر کرده و به ناامیدی فصلی و نسلی تعمیم یافته است.

تابستان‌مان بد کش آمده است و بدتر آن‌که همه ی دوستان به درون «افسردگی خویش» خزیده و کش‌آمدگی را شخصا می گذرانند و من «کش‌آمدگی و افسردگی همه» را به چشم می‌بینم و به دل می‌گریم که حتا نمی‌توانم به خلوت افسردگی پناه ببرم تا پاییز فرا رسد...

کاش من هم تصویری بودم در نگاه بخت برگشته‌ای چون اکنونِ خودم، بی آنکه بدانم چون تیری در قلب و چشم دیگرانم؛ فارغ از دنیا در افسردگی شخصی...

نوشته شده توسط امید ایران مهر / افسانه توحیدی در 16:54 | | لینک به این مطلب