
وارد ساختمان قدیمی می شوم و در را پشت سرم باز می گذارم
کسی می گوید:
- امید هوا سرده، درو پشت سرت ببند!
- آخه آقای بورقانی پشت دره...
- نه! گمونم رفت...
به سمت در بر می گردم تا ببندمش
پشت در صدایی آرام می گوید:
- آقا امید نبند!
در را باز می کنم؛ چهره مهربانش را می بینم
که با همان علامت سوال همیشگی که در چشمانش سراغ دارم مرا می نگرد،
آرام لبخند می زند و می گوید:
- الآن میام تو، خودم می بندم.
خبر را پویا بلند بلند می خواند... با صدایی لرزان مملو از بهت و حیرت :
«با کمال تاسف احمد بورقانی نماینده اصلاح طلب مجلس ششم دقایقی پیش ...»
جهان بر سرمان آوار می شود...
یکی می گوید او که سنی نداشت..
دیگری امیدوار است خبر یک شوخی بی مزه باشد ...
اس ام اس می دهم از هادی بپرسم:
پاسخ چون آب سردی است که در لحظه منجمدمان می کند:
- سلام. متاسفانه، بله ...
به بچه ها می گویم راست است... او رفته ...
سهام تکیه گاهش را ...،
کمرمان شکست...
از درون می شکنم اما بیرونم مستحکم می نماید...
به محله مان می رسم...
حالا دیگر اس ام اس پشت اس ام اس می آید که:
"بی بورقانی شده ایم ..."
دورم از سهام اما از همیشه به او نزدیک ترم...
تا اینجا بغضم را فرو می دهم و همین جا ...
اشکهایم قطره قطره بر روی صفحه کلید و انگشتانم می چکد...
حالا چگونه می توان در چشمان سهام نگریست؟
می دانم جای پدر هرگز پر نمی شود،
پدرت فرزانه یی چون بورقانی باشد که هیچ!
چشمان سهام را به یاد می آورم وقتی مهران را بدرقه می کردیم
و حالا باید ...
حضرت اجل! بی رحمی!
به خدا بی رحمی...
این همه ناملایمات را تحمل می کنیم...
ظلم از جماعت بی خدا می بینیم... دم بر نمی آوریم و تو!
تو هم که هر دم نمک پاش زخممان می شوی که پیمانه عمرتان پر شده!
این بلانسبت انسان ها مانده اند و تو نازنینان روزگار را ازمان می گیری که چه؟
که ناامیدمان کنی از خدا؟
بی رحمی به خدا بی رحمی...
چطور در چشمان دکمه ای مهران چشم دوختی؟
جواب سارا را چه دادی؟
حالا چگونه در چشمان سهام نگاه می کنی؟
جوابش را چه می دهی؟
بی رحم شده یی بیرحم!
حضرت اجل ننگ بر تو باد! ننگ!
خبر در نوروز - ایرنا - مهر
متن تکمیل شده این یادداشت که برای خبرنامه گویا
نوشتم را در اینجا و اینجا می توانید بخوانید
متن کامل




