
(تقدیم به همه دوستانم در روزنامه هم میهن):
اشک می ریزم و می نویسم."هم میهن" هم توقیف شد.عادت کرده ایم به این سرنوشت های یک خطی که روزی نوشته می شود پای کارنامه هایمان.عادت کرده ایم بگوییم "عادت کرده ایم!" چرا همیشه ما باید عادت کنیم به سرخوردگی،به سرکوب،به تحقیر،به توقیف؟ مگر شکستن دل ما گناهی ندارد؟
با شما هستم! آقایانی که نمی توان نامتان را برد.نمی توان از گل نازک تر خطابتان کرد.مگر به ساییدن صابون هر خطری،هر حبسی،...هر اتاق دو در دوی سرد و نموری، هر ظلمی از این بالاتر (اگر باشد!)، به تن هایمان.مگر در مدرسه به ما نمی آموزید که جهنمی هست.بهشتی هست.حقی هست... حق الناس؟ مگر ما مردم نیستیم؟ مگر ما جزو "ناس" محسوب نمی شویم؟ مگر آن بودجه خانمان برانداز کذایی که معلوم نیست به چه کسی می رسد و از سحر تا شام بر سرمان می کوبید و خود هزاران مشتری سازمانی و غیر سازمانی برایش پیدا می کنید کفاف چند نفر را می دهد؟ مگر با 2300 دلار چه می توان کرد در این گرانی ویران کننده که علی را به جرم داشتنش جاسوس و حقوق بگیر اجنبی خطاب می کنید؟ کاش لااقل درس ریاضی را رفوزه نمی شدید... .
راستی! این همه معلمان پرورشی و اساتید اندیشه و متون اسلامی را بر سر کلاس هایمان می فرستید.این همه جزوه و کتاب در مدرسه و دانشگاه به خوردمان می دهید.این همه ورق های امتحانی مان را تصحیح (!) می کنید.یکی از شما بگوید... پس چه کسی ورق های امتحانی شما را تصحیح می کند؟ چه کسی به شما نمره می دهد؟ چه کسی رفوزه گی شما را اعلام می کند؟
تا کی می خواهید بیاموزیدمان که دلقک های لوس آنجلسی هم پر بیراه نمی گویند.می خواهید ثابت کنید که ]...[ نیستید؟ که تلاشی نکینم؟ که برویم و به حال خودتان واگذاریم؟
نه! درست است که اشک می ریزم و می نویسم اما نمی رسم به آن نتیجه ای که شما می خواهید برسم.نه! نمی روم.این خاک من است.اینجا مال من است.خاک من اگرچه در قرق باشد.اگرچه آزادی بیانش کشی باشد که هر چند ماه یکبار می کشندش که گولمان بزنند و وقتی ول می شود باز بر می گردد به همان کوچکی ذاتی خویش در این هوای مه آلود،باز وطن ماست.نمی روم تا شما دست از سر این وطن بردارید.دست از سر این جماعت روزنامه نگار بردارید.می شنوید آقایان؟!
نه! کسی صدایم را نمی شنود.
مردم نازنینم!
تنها با شما می توان سخن گفت.حق دارید،می دانم چقدر سخت است "هم میهن" ما بودن.
"هم میهن" ما اگر باشی روزی تنها سه لیتر از بنزین حق داری.
"هم میهن" ما اگر باشی سهم ات از همه شیوه های مدیریتی دنیا "پوپول سواری" است.
"هم میهن" ما اگر باشی همه سهم ات از روابط دوستانه با دنیا "چاوز" و "کاسترو" است و بس!
"هم میهن" ما اگر باشی سهم ات از آن همه شعار اشتغال زایی و ایجاد فرصت شغلی بیکاری است!
و...
"هم میهن" ما اگر باشی باید توقیف شوی!
به چه دلیل؟! دلیل نمی خواهد،بیخودی منتشر میشدی!
.
.
.
اشک می ریزم و می نویسم."هم میهن" هم توقیف شد.عادت کرده ایم به این سرنوشت های یک خطی که روزی نوشته می شود پای کارنامه هایمان.
اما اینچنین نمی ماند روزگار... ما هم بالاخره روزی از همین روزهای خدا معلم می شویم.صبر اگر داشته باشیم "معلم مهربان" بودن را به شاگردانمان می آموزیم نه از آنگونه که این معلمان بی حوصله بی رحم آموختندمان...
هنوز اشک می ریزم و می نویسم ...
لیوان شربت در دستم می لرزد و به روی کیبورد دمر می شود...دستم می لرزد...
شاید احساساتی نوشته باشم.می دانم.شاید اگر دوباره بخوانمش خودم تغییرش دهم.اما قبول کنید که اگر احساسی هم مانده باشد برایم در این زمانه خشک و عبوس و بی رحم بد نیست...
اي كاش اي كاش اي كاش قضاوتي قضاوتي قضاوتي در كار در كار در كار مي بود
كاشكي كاشكي كاشكي داوري داوري داوري دركار دركار دركار .....
پ.ن (1): دیدی وقتی آدم بخواد "شهید" بشه، نور بالا مي زنه؟
پ.ن (2): دیگه مطمئن شدم که خیلی بد شانسیم.نه؟
پ.ن (3): بازهم ناشکری نکن،آفتاب باز هم ...
پ.ن (4): مديرعامل ايلنا هم رفت ...
پارسی خوان سهام و کلی لینک درباره "هم میهن"



