تبليغاتX
اوهـام - نفیسه و حجت را آزاد کنید
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
استاد مهرجويي ، رييس كيميايي!

نشست پرسش و پاسخ فیلم سنتوری / عكس: زهرا برفره

فردا ۲۲ بهمنه و جشنواره بيست و پنجم هم داره به آخرين ساعاتش نزديك ميشه...در ادامه سينماگردي هاي اين روزا،پنجشنبه شب سنتوري ساخته تازه داريوش مهرجويي رو در سينما سروش ديدم.در مجموع فيلم به دلم نشست...تلاش صادقانه مهرجويي براي نمايش عشق انسان به يك زندگي متفاوت (كه در رفتارهاي شخصيت اصلي فيلم؛علي سنتوري متجلي بود) و به تصوير كشيدن جاهايي كه كمتر در فيلم هاي ايراني ديده مي شوند مثل گود معتادان در بيرون شهر نكات قابل تقدير سنتوري بود.بازي بهرام رادان هم توي اين فيلم بالقوه سيمرغ داشت.تا ببينيم هيئت داوران چي ميگن...به نظرم صداي محسن چاووشي؛خواننده مشهور موسيقي زيرزميني بسيار دل نشين بر روي تصاوير لب زدن رادان نشسته بود كه در نوع خودش تجربه جالبي بود.يكي از بهترين صحنه هايي كه توي فيلم با بازي فوق العاده ي بهرام رادان دراومده بود،جايي بود كه علي در مركز بازپروري بستري شد و براي ترك اعتياد به تخت بسته شد...حالت هاي عصبي يك معتاد در حال ترك بسيار خوب تصوير شده كه نشان از دقت بازيگر و كارگردان بر جزئيات كاراكتر داشت.سكانس تزريق علي به خودش هم كه در حضور پدرش (مسعود رايگان) انجام ميشد سكانس بياد ماندني يي از آب دراومده بود.

ديشب هم بعد از ۱۱ ساعت ايستادن توي صف سينما حافظ تونستم رييس مسعود كيميايي رو تماشا كنم.براي من كه با وجود علاقه به آثار مسعود كيميايي تعصب خاصي روي اين كارگردان به خرج نميدم،رييس به جز ديالوگ هاي پرمغز (كه شاخصه كارهاي كيميايي ست) نكته خاص ديگري نداشت.ميتونم به جرئت بگم حكم كيميايي رو خيلي بيشتر از رييس پسنديدم.
رييس ديالوگ هاي جالب زيادي داشت اما دوتاش به نظرم از بقيه جذاب تر بود:

۱.فرامرز قريبيان خطاب به يكي از همدستان سابق رييس:فيوز من الآن پسرمه،اگه بپره كنتور براتون نميذارم!

۲.پولاد كيميايي در جواب شخصيت منفي مقابلش كه ميگه با خودم فكر كردم وقتي ببينمت هر چي بگي حق با توئه ميگه:كار حق به كجا رسيده!!!

فريدون جيراني در جلسه پرسش و پاسخ / عكس:مهر

پارك وي جيراني رو در سينماي رسانه ها (فلسطين) تماشا كردم...صحنه هايي كه قرار بود وحشتناك باشند كمدي از آب دراومدند...اين رو ميشد از عكس العمل هاي تماشاگران فهميد...مجموعه فيلم يك تريلر از جنس سينماي پيچيده ي جيراني بود،اما بعضي از صحنه ها مثل جاهايي كه جناب سرهنگ پيام اخلاقي رو مثل دشنام به صورت بيننده پرتاب مي كرد،فيلم رو نابود كرده بود...صحنه هايي در اين فيلم بود كه در كمتر فيلمي در سينماي ايران شاهد بوديم...اما مجموعا فيلمي نبود كه آدمي مثل من خيلي ازش راضي باشه...در سكانس قتل پدر رها (محمدرضا شريفي نيا) توسط كوهيار (نيما شاهرخ شاهي) وقتي تبر در كمر شريفي نيا قرار مي گيرد خوني كه فواره مي زند رنگ صورتي دارد،جيراني در در جلسه مطبوعاتي درباره چنين سوتي هايي گفت:"من در پارك وي سعي كردم فيلم ژانر بسازم.مخصوصا اين صحنه ها را از فيلم حذف نكردم،تا نشان دهم به چارچوب ژانر وفادارم!"

گمونم همون موقعي كه داشتم پارك وي رو تماشا مي كرديم،جوايز بخش بين الملل جشنواره در تالار وحدت اهدا شد كه سهم ايراني ها جايزه بهترين كارگرداني بخش سينماي آسيا براي كيومرث پوراحمد به خاطر اتوبوس شب و ديپلم افتخار بهترين بازيگر و سيمرغ بهترين فيلم به باران كوثري و رخشان بني آعتماد براي خون بازي بود.

باران كوثري در اختتاميه بخش بين الملل / عكس:آرش خاموشي

نامزدهاي بخش سينماي ايران جشنواره هم كه ديروز اعلام شدند...تا حالا كه اميدوارم سيمرغ بهترين بازيگر مرد به بهرام رادان برسه و سيمرغ بهترين بازيگر زن به باران كوثري...تصويربرداري هم فكر مي كنم حق محمود كلاري باشه...درباره اعلام نامزدها و اعتراضاتي كه شد،فعلا چيزي نمي نويسم...اما بعد از اختتاميه حتما خواهم نوشت...

نوشته شده توسط امید ایران مهر / افسانه توحیدی در 19:24 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
تب نوشتن از جشنواره ؛ فیلم می بینیممم...

این روزا یک سوم زندگی مو تو خواب میگذرونم و دو سوم باقی مونده شو تو جشنواره...
امروز داشتم وبگردی می کردم واسه گزارش وبلاگستان هفته نامه دیدم همه از جشنواره نوشتن و از دیدن فیلما به خواننده هاشون پز دادن و این حرفا...
با خودم گفتم این همه تب جشنواره نویسی هست و تو هیچی ننوشتی؟
گفتم بیام بگم...بابا ایهاالناس...ما هم داریم این روزا فیلم می بینیم...!
از بدقولی رییس که بگذریم،تا حالا اخراجی ها رو خیلی دوست داشتم و ... پاداش سکوت...
شاید به خاطر اینکه همه شون بوی بچگی مو می دادن...بوی جنوب و جنگ...
مازیار میری به طرز موذیانه یی پرویز پرستویی رو گذاشته بود به حال خودش تا هر وقت دلش برای اون روزا تنگ میشه سالن رو از گریه منفجر کنه...ما هم که به هیچ سکانسی نه نمی گفتیم...بس که تو این روزا سوژه واسه گریه کردن داریم.../
عوض مازیار میری، مسعود ده نمکی یکی دو ساعت واقعا خندوندمون و وقتی هم که میخواست حرفشو بشنویم خیلی خوب آوردمون تو راه...به عنوان اولین فیلم بلندش خیلی خوب کار کرده بود...
البته تاثیر حضور بازیگران کاربلد رو هم نباید کتمان کرد اما حضور مسعود ده نمکی تو سینما خیلی بهتر از حضورش تو سیاست از آب دراومده...
خون بازی هم از اون فیلماییه که به شدت به تماشاگری مثل من می چسبه...اگه ازش ننوشتم دلیلش این نیست که دوستش ندارم...دلیلش اینه که هنوز (تو جشنواره) ندیدمش...اینم که یادداشت جشنواره ست!!!


امروز یه سری زدم به
وبلاگ مسعود ده نمکی و براش نوشتم:

" سلام آقای ده نمکی!
نمی دونم چی شد که از درگیری تو خیابون با شما...
به درگیری ذهنی با اخراجی هاتون رسیدم...اما...
هر چی که بوده یکی از اتفاقات عجیب و دوست داشتنی من یکی
توی زندگی شد...
تازه کارمون با هم شروع شده....
این دفعه میخوام باهاتون یه گفتگوی اساسی بکنم...
مطمئن باشید هم برای من تجربه ی خوبی خواهد بود
و هم برای شما لذت بخش...
مصاحبه باآدمی که روزی مخالف سیاسیش بودی
و امروز کارگردان یکی از فیلمای مورد علاقه ت توی جشنواره ست...
منتظرتون هستم حاجی! "

نمیدونم ده نمکی به درخواست مصاحبه م پاسخ میده یا نه اما بالاخره اینم یه نوع درخواست مصاحبه ست...به جای استفاده از تلفن از طریق وبلاگ عمل می کنیم...ببینیم به نتیجه می رسه یا نه!

امروز میخوام علی سنتوری ببینم ... بعد از کلی حال گیری های اولیه مسئولین محترم لطف کردن روی این همه علاقه مند به سینمای مهرجویی رو زمین ننداختن...از سنتوری خواهم نوشت...




فعلا تا اطلاع ثانوی فیلم می بینیمممم...

نوشته شده توسط امید ایران مهر / افسانه توحیدی در 13:14 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم بهمن 1385
بازگشت سردبیر تنها...

مقدمه:
مدت ها بود که اینجا نمی نوشتم.شاید به خاطر غرق شدن تو روزمزه گی این اتفاق افتاده اما الآن یعنی دقیقا سه شنبه ۱۷ بهمن ماه ۸۵ ساعت نه و بیست و هفت دقیقه شب تصمیم گرفتم اینجارو گردگیری کنم.میدونم که مدت ها طول می کشه تا مخاطب قبلی رو پیدا کنم اما فکر می کنم این کاری که توی اوهام شروع کردیم باید ادامه پیدا کنه حتا اگر تا مدتی تنها و بدون دوستانم باشم.راستی گفتم دوستانم...خیلی دوست دارم تو این شروع دوباره از همه شون یاد کنم اگرچه اسماشونو کنار این وبلاگ میتونید ببینید و نوشته هاشونو بخونید اما ازشون یادی می کنم به پاس روزهایی که اینجا نوشتند و در جای دیگر عمل کردند.از مریم،عارفه،مهراوه،آرمان و شروین ممنونم كه اسفند ماه سال گذشته يه كار گروهي رو اينجا شروع كردند؛اگرچه خيلي ناراحتم كه مشغله ي بسيار زيادشون اجازه ادامه همكاري رو از همه مون سلب كرد.به هر حال هر وقت دلتنگ اون روزها شدن ميتونن بيان و اينجا بنويسن...اوهام متعلق به همه شماست!

روزنوشت امروز:

اين روزا از هر طرف رد ميشي شايعه ميشنوي...از فوت فلاني تا حمله آمريكا،از توقيف سنتوري تا سفر قريب الوقوع آنجلينا جولي و  همسرش به ايران...دل مشغولي هاي اين روزها رو ميشه توي يه بليط پيچيد و متصدي سينما داد تا پاره ش كنه و تو رو براي ديدن يه فيلم توي جشنواره فيلم فجر به سالن تاريك و مقابل پرده ي نقره اي راهنمايي كنه...
ميشه همه اين چيزا رو ديد و به هواي تميز تهران دل خوش كرد...ميشه به جاي خواب رفت دفتر هفته نامه و صفحه بندي رو تماشا كرد...ميشه رو مخ سردبير رفت كه صفحه گفتگو تبديل به صفحه زنان بشه!
تازه اونم با چاشني كمپين يك ميليون امضاء ...!
ميشه به جاي اصرار به همسر نادر ابراهيمي براي ديدنش،توي تنهايي اتاق نشست و "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم" رو ورق زد...ميشه تلويزيون رو روشن كرد و "فوق العاده" تماشا كرد و از پاچه خواري هاي "فرزاد حسني" حرص نخورد...
همه اين كارا رو ميشه كرد؛اگر يه كم بي خيال باشي و سرخوش...اما مگه ميشه؟
مگه ميشه از انفجاراي بغداد گذشت ... مگه ميشه از برادركشي تو لبنان گذشت؟
مگه ميشه هر روز صبح تو روزنامه بخوني يه اتفاق بزرگ يا دستكم يه تحول نسبتا بزرگ در راهه و بي خيال بنشيني و چيپس ترديلا بخوري و به تلاش فاجعه آميز تلويزيون براي تكنو كردن موسيقي هاي انقلابي بخندي؟

كاش ميشد كه بشه اما ... خوب نميشه...خیلی هوا سرده مگه نه؟
براي يادداشت اول يه سردبير تنها بد نبود كه؟بود؟

نوشته شده توسط امید ایران مهر / افسانه توحیدی در 21:43 | | لینک به این مطلب